تبلیغات
گاهشمار انزجار
جمعه 15 خرداد 1388
نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم

نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم

بازی احمدی‌نژاد، جوان‌مردانه نبود؛ مثل كشتی‌گیری‌ كه انگشت در چشم حریف فرو می‌كند و با هوچی‌گری و شانتاژ، داور را می‌فریبد و جو را به نفع خودش برمی‌گرداند. اما منش‌اش مردانه كه نیست، هیچ، كثیف و رقت‌انگیز است.

كدام قانون به احمدی‌نژاد اجازه داده است در جایی كه هر چه باشد، محكمه‌ی قضایی نیست، بدون سند و مدرك و شاهد، كسانی را متهم به دزدی و اختلاس و دست‌درازی به بیت‌المال كند؟ كدام شرع، او را مجاز دانسته به دیگران تهمت بزند و فرافكنی كند و جرم‌هایی را به كسانی نسبت دهد كه فرصت دفاع از خویش را ندارند؟ احمدی‌نژاد از كدام مصونیت آهنین برخوردار است كه می‌تواند هر سخنی را، بی‌آن‌كه ذره‌ای از عاقبت آن بترسد، بر زبان آورد؟

احمدی‌نژاد هم محصول همان مكتبی است كه فاطمه رجبی و شریعتمداری و مایلی‌كهن و الهام و حاج منصور ارضی را پرورش داده  و به آن‌ها لباس مصونیت پوشانده است؛ این چنین است كه فاطمه رجبی، به هاشمی تهمت می‌زند، شریعتمداری، خاتمی را به ترور تهدید می‌كند، مایلی‌كهن، زمین و زمان را گروهبان قندلی و كوتوله خطاب می‌كند، الهام از دزدی و اختلاس در 24 سال گذشته می‌گوید و حاج منصور ارضی هم سخاوت‌مندانه، می‌گوید حق عبدالله نوری را كف دست‌اش خواهد گذاشت!

این گروه اقلیت، كه زمام‌دار امور كشورند، و البته چیزی فراتر از آن را در اختیار دارند، انگار هر روز فربه‌تر و وقیح‌تر می‌شوند و بیش از پیش می‌پندارند قیم و صاحب و مالك ملت‌اند؛ ایشان تصور می‌كنند حقیقت به‌تمامی نزد آن‌هاست و دیگران، یك‌سره چرند می‌گویند؛ هاشمی و خاتمی و موسوی و قالیباف را نجس می‌شمارند. ناطق‌نوری و لاریجانی و توكلی را خائن می‌دانند. خوش ندارند حتا مراجع تقلید در كارشان چون‌و‌چرا كنند، چه برسد به روزنامه‌نگاران و روشن‌فكران. حرف، حرف آن‌هاست. رسانه‌ی ملی (؟) باید در ید قدرت آن‌ها باشد. به‌زعم آن‌ها، منتقدان از امریكا و اسرائیل پول می‌گیرند و دروغ می‌نویسند. آن‌ها تحمل صدای مخالف را ندارند؛ یاس‌نو و شرق و شهروند‌امروز و كارگزاران و هم‌میهن و مردم‌و‌جامعه را در كنار بسیاری از وبلاگ‌ها و سایت‌های منتقد توقیف می‌كنند، چون كم‌ترین نقد و اعتراض را برنمی‌تابند. موج خشم آن‌ها، تنها اصلاح‌طلبان و منتقدان و روشن‌فكران را دربرنمی‌گیرد؛ خودی‌ها هم اگر دست از پا خطا كنند، به جمع مال مردم‌خورها و طرفداران صهیونیست‌ها می‌پیوندند؛ چنان‌كه قالیباف و رضایی و لاریجانی و توكلی و افروغ و خوش‌چهره و... به‌دست حضرات، از اردوگاه اصول‌گرایی اخراج شدند و این سنگر ارزشی، از لوث وجود هر نامحرم و ناپاكی، پاك شد.

وقتی مناظره‌ی میرحسین و احمدی‌نژاد را دیدم، بیش از همیشه با رئیس‌جمهور كشورم احساس بیگانه‌گی كردم. از او متنفر شدم، چون دروغ می‌گفت و تهمت می‌زد؛ او یك ماكیاولیست است، چون می‌خواهد با توسل به هر ابزاری، مشتی رای جمع كند. هم او بود كه روزگاری می‌گفت در امریكا، برای آن‌كه چند رای بیش‌تر جمع كنند، به هم‌جنس‌بازان متوسل می‌شوند. اینك اوست كه مقابل چشم میلیون‌ها بیننده، دروغ می‌گوید، مظلوم‌نمایی می‌كند، و با سندسازی می‌كوشد مردم را بفریبد، تنها برای آن‌كه رای بیش‌تری  جمع كند و عمر صدارت‌اش بیش‌تر شود...

لابد من كه این یادداشت را نوشته‌ام، از نظر احمدی‌نژاد، اگر جیره‌خوار امریكا و اسرائیل نباشم، دست‌كم مشاعرم را از دست داده‌ام؛ اما می‌خواهم بگویم كه شان من احمدی‌نژاد نیست؛ چون او، به خواسته‌های من بی‌توجه است، من را و امثال من را نادیده می‌گیرد... او من را رعایت نمی‌كند، چرا من او را رعایت كنم؟

با تمام وجود آرزو می‌كنم عمر ریاست‌جمهوری او، بیش از چهار سال نباشد. امیدوارم كسی كه دست‌كم، حداقلی از اخلاق را رعایت می‌كند و گستاخ و بی‌ادب و دروغ‌گو نیست، رئیس‌جمهور كشور من باشد تا من، خاطره‌ی تلخ این چهار سال را از ذهن‌ام پاك كنم و به نجات كشورم امیدوار باشم. رای من در انتخابات پیشِ رو، تایید حكومت جمهوری اسلامی نیست، نفی دروغ‌گویی و دغل‌كاری و عوام‌فریبی است. نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم...  

 


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 02:56 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
چهارشنبه 6 خرداد 1388
چرا رای می‌دهم؟

چرا رای می‌دهم؟

مشكل اساسی را كسانی می‌آفرینند كه لجوجانه، انتخابات را تحریم كرده‌اند. در دور دومِ نهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری، آرای هاشمی 10 میلیون بود و آرای احمدی‌نژاد 17 میلیون؛ در حالی كه 20 میلیون نفر رای نداده بودند. آیا اگر آن 20 میلیون نفر در انتخابات شركت می‌كردند، امروز احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور بود؟!

كسانی كه می‌گویند رای نمی دهیم، اسیر استدلال‌های نخ‌نما هستند: لابد فكر می‌كنند در انتخابات تقلب خواهد شد. این یك احتمال نیست، بلكه حقیقتی محض است. بی‌شك در هر انتخاباتی در جمهوری اسلامی، تقلب شده است و خواهد شد. (كاری به میزان وقاحت این كار نداریم) اما هنگامی كه آرا، به میزان قابل توجهی از هم فاصله داشته باشد (مثال روشن: تفاوت چند میلیونی آرای خاتمی و ناطق‌نوری در سال 1376) تقلب كارساز نخواهد بود. دیگی پر از كثافت را هرچه بیش تر هم بزنی، بوی تعفن‌اش را بیش‌تر می‌شنوی. مگر چند رای را می‌توان دست‌كاری كرد؟ یك میلیون؟ دو میلیون؟ پنج میلیون؟ به این ترتیب، كسانی كه تصور می‌كنند رای دادن اصولا امری بیهوده است و نامزدی غیر از آن‌چه مردم می‌خواهند، انتخاب می‌شود، نا‌خود‌آگاه در جهت خواسته‌های گروه اقلیتی گام برمی‌دارند كه مشاركت كم‌تر مردم، عمر صدارت‌شان را بیش‌تر می‌كند.

از طرف دیگر، گروهی می‌گویند نفسِ رای‌دادن، تایید اعمال حكومت است و به طریق اولی، خودِ حكومت. به گمان من، وقتی به كسانی كه به انتقاد از وضع موجود می‌پردازند (به طور مثال كروبی و میرحسین در این دوره) رای می‌دهیم، پیام رای ما، نه تایید اعمال حكومت، كه انتقاد از آن و مناسبات‌اش است. حكومت با رای ما، می‌فهمد كه صداهای منتقد فراوانی در جامعه یافت می‌شود و نمی‌تواند این صداها را از ذهن خود پاك كند. رای ما، پیام روشنی است كه خواب راحت را از حكومت می‌رباید. این‌گونه است كه تحریم انتخابات، نه تنها اعتراض نیست، بلكه كمك به بدتر شدن وضع موجود است. به این ترتیب اگر مشاركت گسترده باشد، و نامزدهای منتقد رای بالایی جمع كنند، حتا اگر احمدی‌نژاد دوباره رئیس‌جمهور شود، باز هم پیروزی از آن ماست؛ چون توانسته‌ایم صدای میلیون‌ها نفر از منتقدان سیاست‌های حكومت را باز بتابانیم و این، دلهره‌آورترین كابوس‌ها را برای حكومت رقم می‌زند. نفسِ رای دادن به نامزدی غیر از احمدی‌نژاد، حاوی پیامی علیه سیاست‌های استبدادی و روش‌های غیردموكراتیك است. هرچه‌قدر مشاركت گسترده‌تر باشد، این پیام با صدای بلند‌تری به گوش حكومت خواهد رسید.

اما باز هم كسانی هستند كه انتخابات را تحریم می‌كنند: لابد سلطنت‌طلبانی با كراوات‌های آویخته، كه هنوز فرح پهلوی را شهبانو خطاب می‌كنند و در صدای آمریكا و این‌جا و آن‌جا، به آخوند‌ها فحش می‌دهند! یا كسانی كه آرمانی می‌اندیشند و منتظرند نامزدی در قواره‌ی باراك اوباما، در سپهر سیاسی ایران ظهور كند؛ یا این‌كه سر در كار خویش دارند و منتظرند روزی معجزه‌ای رخ دهد و رژیم سیاسی ایران تغییر كند، بی‌آن‌كه كوچك‌ترین حضور عملی یا نظری داشته باشند!

واقعیت را بپذیریم. راه نجات ایران، اصلاحات بوده و هست. امری كه به زمان نیاز دارد و حوصله‌ی من و تو و رای و كمك‌مان را می‌طلبد. دیگر از انقلاب حرف نزنیم كه حالی برای خندیدن نمانده! اما می‌توانیم این كشور را خردخرد و ذره‌ذره، با گفتمان اصلاحات، نجات دهیم. شان ما احمدی‌نژاد نیست. چرا با رای ندادن، حكومت او را تداوم بخشیم؟ نگوییم همه‌شان مثل هم هستند، نگوییم همه سر در یك آخور دارند؛ ایده‌آل‌گرا نباشیم. رای ندادن ما یعنی تداوم شكست در سیاست خارجی، یعنی تورم و گرانی، یعنی سانسور و هنر و ادبیات، یعنی مرگ آزادی بیان، یعنی تحمیق توده‌ها،... چرا به‌دست خودمان، جهنم بسازیم؟

هر رایی كه به نامزدهای منتقد می‌دهیم، گامی برمی‌داریم علیه محافظه‌كاری و استبداد. سرنوشت‌مان را خود به دست گیریم...


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:40 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
جمعه 21 فروردین 1388
عمل (1)

عمل (1)

 

سالِ اوّلِ دانشگاه، با چُس‌دود شروع شد

یه دختره می‌گفت، «مثه اگزوز!»

سالِ آخر

رسیدیم به «سیگاری»

یكی بس نبود!

دختره می‌گفت، «عمل رفته بالا!»

 

6/فروردین/1388


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:50 ق.ظ | موضوع: شعر , | نظر |
شنبه 8 فروردین 1388
گاهشمار انتظار!

گاهشمار انتظار!

[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:30 ب.ظ | موضوع: | نظر |
چهارشنبه 5 فروردین 1388
تپش

تپش

    قلب‌ام، بی‌محابا، می‌تپد. انگار رها شده باشد در دشتی وسیع، زیر سُم‌ضربه‌هایِ گلّه‌ای اسبِ وحشی و لگام‌گسیخته. نشتِ مایعِ گرم و زرد‌رنگ اضطراب را در رگ‌های‌ام حس می‌كنم. توی رخت‌خواب‌ام غلت‌واغلت می‌زنم. بالش‌ام را از زیر سرم برمی‌دارم و می‌گذارم روی سینه‌ام و فشار می‌دهم. بچّه‌های همسایه‌ی بالایی، دارند بازی می‌كنند. گامب‌گامب سقف را كه بشنوی، می‌ترسی ناگهان فروبریزد. دعادعا می‌كنم زودتر بازی‌شان تمام شود و صدای‌شان ببُرد. دوست دارم سرشان فریاد بكشم و بگویم، «مادرجنده‌ها! بس كنید!» دوست دارم یكی بخوابانم تو گوشِ علی، آن‌كه از همه‌شان شرورتر است و وقت و بی‌وقت، صدای‌اش می‌پیچد توی مغزم، در حالی كه دارد برای دخترهایِ كم‌سن و سال‌تر، قُمپز در می‌كند. آه، دوست دارم یك مسلسل می‌داشتم با گلوله‌هایِ تمام‌‌‌نشدنی و می‌رفتم طبقه‌ی بالا و تمام خانواده‌شان (اوّل از همه آن پسرك، علی) را پاره‌پاره می‌كردم. انگار تنها با این عمل وحشیانه است كه آرام می‌گیرم! چند سال پیش، خبری شنیدم كه در اسپانیا، یا شاید كشوری دیگر، هتلی ساخته‌‌‌‌اند كه به مسافران اجازه می‌دهد زمان محدودی را صرف شكستن و نابود‌كردن وسایل یك اتاق بكنند، شاید خشم و هیجان‌شان تخلیه شود... همیشه آرزو می‌كردم یك‌بار مهمان این هتل باشم. امّا نهایت خلاقیّت‌ام، كوبیدن شیشه‌های «دلستر» به دیوار‌های سنگی پشتِ بوفه‌ی دانشكده است، بی‌آن‌كه به مستی متهم‌ام كنند!

    صدای خُروپفِ مادرم را از اتاق‌اش می‌شنوم. كمی احساس راحتی می‌كنم كه این‌طور آسوده، خوابیده است. گامب‌گامبِ سقف، قطع نشده. موبایل‌ام را از‌ رویِ عسلی‌ِ كنار تخت‌ام برمی‌دارم. ساعت 12 است. نمی‌دانم كی خفه‌خون می‌گیرند. الان علی دارد طناب می‌زند. آن دختره، هستی، خواهرش، دارد برای‌اش می‌شمارد. یك... گامب... دو... گامب... سه... گامب... به ده كه می‌رسند، ادامه نمی‌دهند. صدایِ خنده‌هایِ هستی را دوست دارم. آزارم نمی‌دهد. امّا تصویر چشمان‌ِ شرورِ علی را نمی‌توانم فراموش كنم.

    بالش را زیر سرم می‌گذارم و به‌روی شكم می‌خوابم. الان دارند می‌دوند. لابد فوتبال بازی می‌كنند! گوش‌هام را با انگشت می‌گیرم. می‌غلتم... خمیازه‌ای می‌كشم. دل‌ام سیگار می‌خواهد. امّا دوست ندارم از جای‌ام تكان بخورم، حتا اگر تا صبح خواب‌ام نبرد. سعی می‌كنم فكرهای‌ام را متمركز كنم. به حرف‌هایی كه قرار است به نیلوفر بزنم فكر می‌كنم. كار آرامش‌بخشی است، امّا صدای گامبی كه بلندتر از گامب‌های دیگر است، مثل صدای اوّلین ضربه‌ی قند‌شكن بر یك كله‌قند زمخت، همه‌چیز را خراب می‌كند.

    صدای جیرجیر تخت بابا و مامان را می‌شنوم. كسی از تخت پایین می‌آید. نمی‌توانم حدس بزنم كدام‌شان است. انگار به طرف آشپزخانه می‌رود... بابا است چون لخ‌لخِ دمپایی را روی موزاییك‌های كف آشپزخانه نمی‌شنوم. درِ یخچال را باز می‌كند. شیشه‌ای را برمی‌دارد. آب را پُر سر و صدا، تویِ شكم فربه‌اش رها می‌كند. دست‌كم سی ثانیه طول می‌كشد. انگار تمام آبِ بطری را سرمی‌كشد. شیشه را می‌گذارد روی پیشخان و آروغ می‌زند و بیرون می‌آید... چرا درِ ورودی را باز كرد؟ انگار از آپارتمان بیرون می‌رود. صدایی نمی‌شنوم. بعد یكهو صدای گنگ بابا، با صدای مرد همسایه‌ی بالایی مخلوط می‌شود. نمی‌توانم بشنوم چه می‌گویند. فقط می‌شنوم همسایه، به صدای بلند می‌خندد. بابا برمی‌گردد. سعی می‌كند در را آرام ببندد. تخت‌شان جیرجیر می‌كند. چند لحظه بعد، دوباره، صدای خُروپف مادر بلند می‌شود. دست‌ام را می‌گذارم روی قلب‌ام. حالا دیگر سقف خفه‌خون گرفته. خودم را تصوّر می‌كنم در حالی كه راننده‌تاكسی‌ای را به باد كتك گرفته‌ام، چون حاضر نشده سیگارش خاموش كند! احمقانه است! یادم می‌آید در كودكی‌ام، روش‌هایی برای شكنجه‌ی آدم‌های پلید اختراع كرده‌بودم! به‌زور به‌شان اسید می‌خوراندم و در كاسه‌ی سرشان، با چكش، میخ‌های دراز و ضخیم می‌كوبیدم. نفس‌ام را بیرون می‌دهم. تپش قلب‌ام كم‌تر شده. از جایی صدای چك‌چكِ آب می‌شنوم. خفه و گنگ است. فكر می‌كنم خیالاتی شده‌ام. امّا چند بار دیگر تكرار می‌شود. صدای چك‌چك، مثل گوش‌پاكنی كه توی گوش‌ات فرو كنی، پرده‌یِ گوش را می‌لرزاند. از تخت‌ام پایین می‌آیم. به‌طرف حمام می‌روم و گوش‌ام را به درش می‌چسبانم. صدا از آن‌جاست. دستگیره را فشار می‌دهم. آن‌قدر پرسر و صدا باز می‌شود كه می‌ترسم بابا و مامان را بیدار كرده‌باشم. چراغ را روشن می‌كنم. دوش، چكّه نمی كند. می‌نشینم و گوش می‌دهم. صدا از چاه می‌آید. درپوشِ فلزی چاه را برمی‌دارم و بالا می‌گیرم. از لبه‌یِ سطح مدوّر پایین درپوش، قطره‌های آب، چكّه می‌كنند و توی چاه می‌ریزند. داخل چاه را نگاه می‌كنم. خلئی پرحجم و تاریك، زیر پای من است. درپوش را گوشه‌ای رها می‌كنم و برمی‌گردم به اتاق‌ام. دیگر صدای چك‌چكِ آب نمی‌آید. با این‌كه هوا گرم و خفه است، پتو را روی خودم پهن می‌كنم و بالش‌ام را بغل می‌كنم و چشم‌هام را می‌بندم. ماشینی، در حالی‌كه انگار صدایِ پخش‌اش را تا انتها بلند كرده، از خیابان عبور می‌كند. صدایِ دوری پارس سگی به گوش می‌رسد. چشم‌هام را محكم به هم فشار می‌دهم و سعی می‌كنم باز هم از روش‌های شكنجه‌ی آدم‌هایِ پلید، چیزهایی به‌یاد بیاورم.

 

تهران:

پنجم اسفند هشتاد و هفت

كلاردشت:

پنجم فروردین هشتاد و هشت


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 05:32 ب.ظ | موضوع: داستان کوتاه , | نظر |
یکشنبه 2 فروردین 1388
راه ِ دیگر برای مردن

راه ِ دیگری برای مردن

آنارام

 

    با تلنگری بیدار شدم. چشمان‌ام باز نبود، اما آفتاب از پشت پلک‌های بسته‌ام هم شدید بود، انگار داری مستقیم به آفتاب نگاه می‌کنی. سعی کردم با پتو و بالش و هر چه دم دستم بود هوا را تاریک کنم تا دوباره بخوابم. اما نشد. همراه با آفتاب، پرنده‌ها هم مخل آسایش شده بودند و بوی سیگار همسایه هم از کناره‌های پنجره همراه با باد سردی به درون اتاق می‌آمد. هنوز زنده بودم، داروها اثری نکرده بود. تصمیم گرفتم کمی فکر کنم. ساعت 9.20 دقیقه روز اول فروردین سال جدید بود. شروع کردم به فکر کردن. در مورد خواب‌هایی که شب دیده بودم، در مورد امروزم. انگیزه‌ای برای این‌که از رختخواب و زیر پتوی گرم و نرم‌ام بیرون بیایم، نداشتم.

    کمی که تمرکز کردم صدای شکم گرسنه‌ام را شنیدم. مجبور بودم بلند شوم و دوباره روز را شروع کنم، بی هیچ انگیزه‌ای، با خسته‌گی زیاد، بی هیچ تحولی؛ اما مجبور بودم، مجبور. نیم‌خیز شدم، اما انگار کسی مرا به سمت بالش کشاند. بی هیچ مقاومتی برگشتم و دوباره فکر کردم. فکر کردم به مردی که صبح‌ها با صدای گرم و نوازش کلمات‌اش بیدارم می‌کرد. اما حالا در کنارم نبود تا بیدارم کند. چه‌قدر زیبا بود، کاش هر دو بیشتر تحمل می‌کردیم تا دوباره روزهای خوب برسند. مثل اول فروردین که هر سال از راه می‌رسد، مثل ماه و خورشید که بعد از این همه دور هم چرخیدن‌ها باز هم به سر جای اول‌شان بر می‌گردند.

    کمی دنده به دنده شدم، پشتم را به در کردم تا شاید مثل فیلم‌ها و قصه‌ها دوباره آرام آرام از پشت بیاید و لبان‌اش را روی گوش‌ام بگذارد و برای‌ام زمزمه کند. همان آواز همیشه‌گی را، همان آواز مخصوص‌مان را. جوری بخواند که فقط من بشنوم.

    چشمان‌ام را بستم و تا 20 شمردم. در باز شد، صدای قدم‌های‌اش را، صدای نفس کشیدن‌اش را، بوی سیگارش را که هر روز قبل از صبحانه به آن پکی می‌زد، و حتی بوی عطر خنک‌اش را که هر روز بعد از سیگار کشیدن می‌زد تا بوی سیگارش خیلی اذیت‌ام نکند، همه را احساس می‌کردم. حتی حدس زدم که چه لباسی به تن داشت، بلوز یقه‌دار ِ سه دکمه‌ی آستین کوتاهِ نارنجی با شلوار قهوه‌ای سوخته. آرام خودش را به تخت رساند و کنارم دراز کشید. خودش بود، بی‌شک خودش بود. برنگشتم. شروع کرد به حرف‌زدن، مهربان‌تر از همیشه، حتی از ریز کلمات آزارنده که من تا روز آخر هم نفهمیدم عمدی بود یا خلق و خوی مردانه‌اش ایجاب می‌کرد، خبری نبود. دست‌اش را دور کمرم حلقه کرد و توی گوش‌ام زمزمه کرد، حرف‌های‌اش گنگ بود، چیزی شبیه ها کردن. دیگر کم‌تر کمرم را و دنده‌های‌ام را فشار می‌داد. یک لحظه خواستم که صورت‌اش را ببینم، تا خواستم دست‌های‌اش را شل کنم و بچرخم، دوباره نور آفتاب شدید شد و چند دقیقه بعد... چند دقیقه بعد خورشید برای همیشه خاموش شد.

 


[+] نوشته شده توسط آن‌آرام در ساعت 12:56 ب.ظ | موضوع: داستان کوتاه , | نظر |
یکشنبه 22 دی 1387
عشق وینستونی

 

عشقِ وینستونی...

از قرمز رسیدند به اولترالایت


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:14 ق.ظ | موضوع: شعر , | نظر |
چهارشنبه 18 دی 1387
ایستگاه پایانی

ایستگاه پایانی

 

ماه پُشتِ ابر نمی‌مونه،

 لابُد،

امَا،

هیچ‌وقت نفهمیدم اون كیه كه می‌گه:

«مسافرینِ محترم، ایستگاه پایانی می‌باشد! لطفاً پس از توقف كامل، قطار را ترك نمایید»

اگه یكی خواست عاشق‌اش شه،

چی كار كنه؟


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 04:59 ب.ظ | موضوع: شعر , | نظر |
شنبه 7 دی 1387
خواندن، همین و تمام

 

خواندن، همین و تمام را در نوعی نگاه بخواند!

http://negah66.blogfa.com/


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:59 ب.ظ | موضوع: | نظر |
چهارشنبه 4 دی 1387
كامنت جدید از طرف یك عصبانی

امروز صبح كه از خواب بیدار شدم، گه‌مرغی بودم؛ اما خواندن یك كامنت جدید، حسابی سردماغ‌ام كرد... كامنت از طرف آدمی كه احتمالا در ده- دوازده سال پیش زنده‌گی می‌كند، چون می‌خواهد برای‌ام دفترچه یادداشت «دویست تومنی» بخرد! همین هفته‌ی پیش بود كه مجبور شدم برای یك دفترچه‌ی كوچك، هزار و دویست چوق بپردازم!

 ده-دوازده سال پیش، خبری از وبلاگ‌نویسی بود؟!

 

 

هر چیزی که کلمه و ویرگول داشته باشد نوشته نیست و ادبیات این نیست که شما ادای صاحب نام بودنش را در می آورید با این وبلاگتون آبروی هرچی وبلاگ نویس و بردید خاطره نویسی هاتونو توی اتوبوس و مترو و کافه بزارید توی ارشیو شخصی تون، اگه هم ندارید یه دفترچه ی دویست تومنی بخرید توش بنویسید اگه پول اینم ندارید بگید براتون بخریم که دیگه چشممون به این چرندیات نیافته، اوکی؟!


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:25 ق.ظ | موضوع: | نظر |